قرارمان يادت رفت خاطره ...
اما بيا براي ياد آوري خاطراتمان با هم عهدي ببنديم ... نه به مانند عهدي كه سعدي با معشوقه اش بست و از ناعهدي او شكايت كرد كه عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي ... و مگر تو با من عهدي بستي كه نپايي ...؟ بيا تا همديگر را گم كنيم و دوباره از نو به دنبال هم بگرديم ... انقدر بگرديم تا اما هرگز همديگر را پيدا نكنيم و به خيال ببريم اين گشتن هايمان را ... فراتر از اين همه دروغ و اين همه خيانت و آنگاه كه در ميان اين همه انسان و اجتماع و هياهو و بلوا و آشوب و دروغ به همديگر رسيديم ديگر به من راست بگويي كه اصلا مرا دوست نداشته اي و نداري ...آن وقت خاطره انگيزترين آغوش خيال تو مال من بشود و شكوه و شادم...
ادامه مطلب