اما بيا براي ياد آوري خاطراتمان با هم عهدي ببنديم ... نه به مانند عهدي كه سعدي با معشوقه اش بست و از ناعهدي او شكايت كرد كه عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي ... و مگر تو با من عهدي بستي كه نپايي ...؟ بيا تا همديگر را گم كنيم و دوباره از نو به دنبال هم بگرديم ... انقدر بگرديم تا اما هرگز همديگر را پيدا نكنيم و به خيال ببريم اين گشتن هايمان را ... فراتر از اين همه دروغ و اين همه خيانت و آنگاه كه در ميان اين همه انسان و اجتماع و هياهو و بلوا و آشوب و دروغ به همديگر رسيديم ديگر به من راست بگويي كه اصلا مرا دوست نداشته اي و نداري ...آن وقت خاطره انگيزترين آغوش خيال تو مال من بشود و شكوه و شادماني واقعي اين فتح و سربلندي مال عشق ... بيا همچنان بر وعده ي قرارهايمان در همان جايي كه هميشه مي رفتيم بمانيم و بگوييم كه ميرويم و مي آييم اما اين بار تو نيا و با ديگري بمان و حتي اگر نگراني هايم را به دنبالت فرستادم اصلا نگاهش هم نكن ... و نيا ... هرگز نيا ... هيشوقت نيا ... حتي اگر التماست هم كردم نيا و برو ... يادت هست ؟ هميشه دير مي آمدي ... اين بار زود بگو كه نميايي و خلاص كن خودت را از اين همه دير آمدن و يا اصلا نيامدن ... و بگذار لذت نوشيدن آن قوري چاي كه برايت دم كرده و در فنجان ريخته بودم بماند براي زمستان هاي لرزش و سرما ... بگذار تا برگ ريزان عشق بماند براي پاييزهاي تو در تو ... و لذت تماشای چای خوردنت هم بشود براي قلب لبريز او ... بگذار خش خش برگ هاي خشكيده ي قلبم زير پاهايت شنيده شود غرق بشوم در اعماق آرام اقيانوس ژرف و بگذار عطر بهاركه در تو نهاده شده بماند براي ايام سرمازده ي برف ... بگذار من نباشم در اين خواب و تو بمان بر روي چرخ و فلك و تاب ... بگذار قرارمان اين باشد كه تو بچرخي در تفريح و سفر و من پر بشوم از حادثه و اتفاق و خطر ... كه هميشه با او در سفري و من در خطر ... و البته غرور اينكه مردي اينقدر دوستت دارد مال تو بماند و پزش را بده به دوستانت اما به وقت خود با همان دوستانت با ديگري به باغ و تفريح و خوشگذراني برو ... بيا با هم عهدي ببنديم خاطره ... بيا با هم پيماني پر از راستي را به امضاي دل برسانيم و به هم راست بگوييم ... قرارمان اين باشد كه تو هر وقت خواستی با هركسي باشي برو و باش ... و من هم هر وقت خواستم بميرم بروم و بميرم ... شادي آن خواستن ها با تو ... و درد اين نديدن ها و مردن ها مال من ... زجر اين همه خيانت مال من ... و لذت آن همه از هم گسيختگي از عشق و دوست داشتن مال تو ... هر چه سياهي و رنج است مال من ... و هرآنچه در اين دنيا سفيد است و زيباست مطلقا مال تو... شنيده اي كه ميگويند سلطان دلها باش اما دل نشکن ؟ بگذار همه عاشقت باشند اما تو عاشق یکی باش ...؟ شنيده اي كه احمق ها مي گويند پله بساز اما از ديوار اعتماد کسی بالا نرو ...؟ دورت و شلوغ کن اما در اين همهمه و هياهو خودت را گم نکن ... ؟ ولي همانطور كه نوشتم بيا من و تو گم بشويم در اين تاريخ كثيف و خائن خودمان ... تو به طلا عادت داري و طلاپرستي هم از خلقيات توست و آيا مي داني كه گفته اند طلا باش اما خاکی... ؟ این را آویزه ی گوشت کن رفیيق ناصواب كه ... اعتماد با راستي مي آيد نه با فريب ... و هيچ نسخه اي از اعتماد ، المثني ندارد ... و تو اگر به خودت و كارهايت ايمان داري پس چرا متوهم ميشوي و متوحش ؟ پس چرا اشك ؟ چرا آه ؟ چرا سوز ؟ چرا ترس ؟ چرا غم ؟ مگر تو صادق نبوده اي ؟ مگر تو روشن و راست و شفاف نبوده اي ؟ آنچه من گفته ام عين عباراتي است كه تو هستى ، به نداى دلت و مستحقينى كه به تو دروغ هاي تو نياز دارند فكر كن نه به عبارات نامانوسى كه من كه شايسته تو نيست بكار مي برم ... چه كار داري كه من تو را معشوقه ي اين و آن بدانم ...؟ همينكه معشوقه ي مردي از جنس خودت باشي كافي نيست براي هرزگي ؟ هرزه نيستي ... ؟ نجيبي ؟ پاكي ؟ راستي ؟ درستي؟ خب پس چرا ميلرزي ...؟ در دادگاه دكتر مصدق تيمسار خسرواني به او گفت : چرا از ترس ميلرزي ...؟ مصدق كه پيرمردي شده بود و جفاي روزگار بود كه او را ميلرزاند رو به خسرواني گفت : منارجنبان سالهاست كه ميلرزد اما همچنان پابرجاست ... ! تو نيز پابرجا بمان از تهمت هايي كه از آنها مبرايي ... تو همانى هستي كه المثنى ندارى ... پس بي خيال باش اي بانوي بى خيال ...! خودت را و شوهرت را عشق است در خانه همان خزايي و قضايي و آدم هاي فضايي ...
نوشته شده توسط خاطره پرستيدني در 23:20 | لینک ثابت •
تو از دروغ لذت می بری خاطره ......
ما را در سایت تو از دروغ لذت می بری خاطره ... دنبال میکنید
برچسب: قرارمان,يادت,خاطره, نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 3:31