بازی با کلمات ، عشق نیست خاطره ....

خرید بک لینک

خاطره قشنگ من ... عشق ، فقط بازی با کلمات عاشقانه نیست . عشق ، تکرار لحظات عاشقانه است . عشق یعنی بازی با کلماتی که بر زبان جاری می کنی در هنگامی که با من روبه رو می شوی ... عاشقانه ها یادمان انداختند شعر بازی با کلمات نیست اما وقتی مغزم باکلماتی که تو بر زبان جاری می کنی بازی میکند ، خواب ازدست شیطنت آنها پا به فرارمیگذارد ، برای درک مضمون چشم های تو واقعا هم باید این کلمات بازی کنند با هم تا تعریفی از چشمانت بیابند اما بازی تو با کلمات ورای دیگری از عشق است که مرا به پای چوبه دار می برد . من برای هزار بار گفتن دوستت دارم در پای ساختن هر پازلی وقت دارم اما تو برای فقط یک بار گفتن این واژه وقت نداری و به خواب میروی و با هزار کلمه ای که هر کدامش می تواند از عشق باشد تبدیل به فریب می شود و با من و کلماتم بازی می کنی . من دیگر نیازی به دارو نخواهم داشت و دیگر نیاز به هیچ آرامبخشی ندارم اگر سر روی شانه هایت بگذارم زیرا اکسیر شانه های تو برایم کافی است اما تو که نیستی پس من همچنان با داروی مرگ است که به ابدیت با تو می اندیشم ... اما دیگر جوان نمیشوم نه به وعده ی عشق تو که دروغی بیش نیست و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی با تو با کلمات و نه در رقص گیسوان تو در باد ... من به جز حضور تو ، هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم ... حتی این همه معشوقه ی عاشقی که لحظه به لحظه مثل سایه دنبالم می کنند و هر جا میروم با من به میعادگاه عشق می آیند اما این منم که همه را به مسلخی از سکوت میفرستم تا خودم نیز در قتلگاه کلمات بازی کننده تو و یا در بی جوابی هایت به سئوالاتم نابود بشوم ... با كلمات بازي كن و به من بگو كه بازي نمي كني و راست هستي ... اما نيستي ، دارم مي بينم كه نيستي ... بازی با کلمات قشنگ است و تو اين بازي را بلدي ، اين كار بازيگری حرفه ای می خواهد، اما قسم به چشمانت که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد... نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن تو برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشق ، برای تو، برای بودن با تو و دور ماندن از تو، من می سوزم و تو دلسوزي مي كني ، اما نه به درد يك بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي و نه به كلمات دروغين احساس و بر مبناي فريب و نيرنگ گسترده در جامعه امروزي... آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک خودم و سردی و بي خيالي دل يك معشوقه ناز و قشنگ ، می سوزم اما نمی دانم چرا؟ ... اينك خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی که مرا از عشقم دور می سازد را نمی خواهم و می سوزانمش، آری، می سوزانمش زيرا هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشق را می سوزانم، می تارانم و می پراكنمش ... اما دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد مي بويم و مي جويم و مي پويم ...

نوشته شده توسط خاطره پرستيدني در 0:31 | لینک ثابت •
تو از دروغ لذت می بری خاطره ......

ما را در سایت تو از دروغ لذت می بری خاطره ... دنبال می‌کنید

برچسب: بازی,کلمات,نیست,خاطره, نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 3:31

صفحه بندی