من فقط شادی تو را میخوام خاطره ...

خرید بک لینک

خاطره قشنگم ... یادآوری آنچه در تبریز و مشهد و فومن و هر جا با من داشتی قطعا موجب امتنان خاطرم بوده و هست اما به قول ضرب المثل معروف دیگر آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت چون آن دیدارهای زیبا تکرار نخواهد شد . در کنار آن همه خوبی و زیبایی از تو ، اینک هر لحظه ذهنم درگیر خاطرات و تصاویر بدی هم میشود که در محل های مختلف از تو دیده ام . من قصدم زندگی در شهری مانند تبریز برای همیشه با تو بود اما چنان رفتاری دیدم که عطای آن را به لقای تنهایی بخشیدم و از همه چیز فرار کردم . قطعا در زندگی خودت بسیاری از موارد وجود دارد که برایت بسیار مهم است ، در زندگی خودم نیز برخی عبارات وجود دارد که اهمیت زیادی برای من دارند . هر چه برای تو مهم است برای من اهمیتی بیشتر داشته و دارد ولی چرا هر آنچه برای من اهمیت دارد برای تو هرگز و هیچگاه مهم نبوده ؟ همه انسان ها به مراقبت و عشق نیاز دارند . اما الان طوری شده که انگار نه من نیاز به مراقبت دارم و نه تو نیازی به احساس داری . احساس وظیفه ات به خانواده و شغل هم که الان تقریبا بیکار شده ای بسیار نیکوست ولی همین نیک سرشتی تو که خانواده را می پرستی و اولویت اول و آخر خودت میدانی در رابطه با من ، هیچ هم نیست و به سرنوشتی آزاردهنده تبدیل شده است . انسان ها تشنه محبت هستند اما نه به هر قیمتی . محبت با مراقبت تفاوت بسیار دارد . شاید من نیاز به مراقبت از خود و دوست داشتن تو داشته باشم . شاید تو نیاز به محبت و عشق و دوست داشته شدن از سوی من را داشته باشی اما این مراقبت و محبت نه از من به تو و نه از تو به من اهمیتی ندارد چون اصلا به هم نمی رسد . اصلا نیست. چون اصلا نیستی که برسد یا باشد . شاید قبلا داشت اما الان ندارد . چرا ندارد ؟ شاید قبلا بود اما الان نیست . چرا نیست؟
خاطره ی ناز و دوست داشتنی من ... گرفتاری این دنیا از این است که نادانی مثل من از کار خود اطمینان دارد و دانایی مثل تو از کار خود مطمئن نیست . آنچه از گذشته برای ما باقیمانده یا درست بوده یا اشتباه . برای من اشتباه بود که به تبریز رفتم تا شرایط زندگی با تو را مهیا کنم ولی با نیامدنت به تهران برگشتم و خانه ای برایت خریدم تا آسوده باشی اما حرمت و احساسم را زیرپای بسیاری از تصمیماتت انداختی و مرا با اشتباهاتم تنها گذاشتی . اشتباه کردن حق هر انسانی است . همه اشتباه میکنند و من به همه حق میدهم که اشتباه کنند اما وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که میتوان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمیها را تکرار کرد ؟من میدانستم که تو را دوست دارم تا اینکه آن را با رفتارهایم بعد از ترک تبریز و خریدن خانه در تهران درک کردی و سپس برای لحظهای اندیشیدم چرا خانه ای که در تهران برایت خریدم را همیشه خالی گذاشته ای و هفته ای ۴ ساعت هم در آنجا نیستی ؟ من چه گفتم و چه کردم که آن شد ؟ سپس فهمیدم که آنچه درست نبود را انجام داده ام زیرا هرگز قصدی جز تفریح و گذران وقت با من نداشتی و مثل هر کسی از ذهن خود رفتارهایت را درست پنداشتی اما باور کن زندگی کردن بدون برخی از چیزهایی که میخواهی و دوست داری ، بخش ضروری شادمانی و خوشبختی آدم هاست. هیچگاه تصور نکن با آنچه دوست داری همراه بشوی زیرا نباید آنچه میخواهی را داشته باشی . انسان ها با نداشته هایشان بهتر زندگی میکنند چون قدر داشته هایشان را نمی دانند . راز شادمانی در این است که بگذاری دلبستگیهای تو تا حد امکان گسترده باشند.بگذار واکنشهایت نسبت به چیزها و اشخاصی که به آنها دلبستگی داری به جای دشمنانه بودن تا حد امکان دوستانه اما دور باشد . میگویند دور باش. کور باش . ولی من میگویم دور باش ولی در حضور باش . لطفا خوب زندگی کن خاطره اما بگذار من هم آرام زندگی کنم . اگر خوب زندگی کنی احتمالا شاد نمی شوی، اما اگر شاد باشی خوب زندگی خواهی کرد. خاطره خانمِ محترم ، بدان که بینش نسنجیده و نیازموده برای فراهم آمدن حقیقت کافی نیست هر چند که بسیاری از مهمترین حقایق نخست به این صورت تجلی کرده و با من و هر انسانی، انس گرفته اند . من از این میترسم که عقلم در رابطه با پول و فقط پول و فقط پول ، به زوال برسد . من پول را بدترین فتنه برای نابودی عشق میدانم زیرا آن که پول دارد حتما تو را هم دارد . اما آن که عاشق توست هرگز تو را نخواهد داشت چون پول ندارد تا تو را از دنیا بخرد . خاطره نازنینم ... کمتر رخ می دهد که بدون ترس عمل عاقلانه ای را باعث شوی و این رفتارها بیشتر منجر به کاری می شود تا خطری که ترس از آن برخاسته را افزایش می دهد زیرا دلایل این ناتوانی مسخره و اندوهبار در اینکه چنان رفتار کنیم که منافع همگان حکم می کند فقط در امور زندگی شخصی ما نیست، بلکه در طبیعت عاطفی ما نهفته است . من اعتقاد دارم انسانی که امید و آرزویش از حدود زندگانی شخصی فراتر رفته باشد مانند انسانی که آرزوهایش محدود باشد در معرض ترس و نابودی است.اگر امید و آرزوی تو منحصر به خودت یا خانواده یا طبقه ات باشد خواهی دید که به موازات لطف و مهر و محبتی که داری همانقدر عواطف خصمانه نیز در اطرافت خواهی داشت . تمایلات تو متعلق به تو بود نه من که همه را خواستم و نیازهای من ، همه آن چیزهایی بود که من میخواستم اما تو نخواستی . دقیقا مثل آدمی که آنقدر به غذا بی اعتنا باشد تا ناتوان شود . آیا چنین آدمی را تحسین می کنی؟ اما مردی که از آگاهی به نیازهای خویش به مرحله ی همدردی با گرسنگان رسیده باشد سزاوار تحسین خواهد بود. چنین نیست؟ پس آیین و روش گرسنگی است که به انسان ها بها میدهد.خاطره مهربانم ، اینها که مینویسم فقط چند نظریه از من و چند رونوشت از بزرگان فلسفه است که حاصل یک عمر کتاب خواندن و مقاله نوشتن است و اینکه یک نظریه را همگان در جهان می پذیرند، نمی تواند دلیلی بر درست بودن آن باشد. در حقیقت، با توجه به نادانی اکثریت نوع بشر، امکان نادرست بودن نظریه ای که همگان آن را می پذیرند خیلی بیشتر است تا نقض آن و من هم حاضر نیستم در راه باورهایم فدا شوم، چون ممکن است برخطا باشم و باید بر تن و روحم شلاق بزنم تا تنبیه شوم زیرا مردها آن هم مردی به بیشعوری و بی پولی و بی عرضگی من نیاز به تنبیه شدن دارد اما همین مردها باز هم مثل من با وقاحت و پر رویی به جای تنبیه شدن دوست دارند دیگران را و بخصوص زن ها را تنبیه کنند . آیا می دانی وقتی ما مردها شلاق به دست میگیریم تا به جای خودمان شما زن ها را تربیت کنیم از بین ۱۰ زن قطعا ۹ تن از آنها پیش از به کار بردن تازیانه آن را از دست مردها می گیرند ؟ می دانی چرا؟ چون زن ها سیاستمدارند و چون عشق را می فهمند میتوانند چنین کنند و این رفتار از این است که شاید عاطفه و احساسی پاک تر از ما دارند . ما فقط استبداد و دیکتاتوری را می فهمیم و اصلا نشانه ای از محبت نداریم . حاکم مستبد همچنین است و باید به طرزی نامعمولی تظاهر به دینداری کند و خود را خوب جلوه دهد زیرا افراد جامعه نسبت به اعمال غیرقانونی حاکمی که خداترس و مومن بنظر بیاید کمتر بدبین میشوند . از سویی دیگر آنها به سختی علیه حاکم ظالم برمی خیزند زیرا بر این باورند که خدا با اوست . ما دین داری نمی کنیم اما تصورمان این است که هر چه میگوییم درست است . نه منصوره خانم ناز و زیبای من . نه . اینطور نیست . انسان و بخصوص مردها از ابتدا تا به اکنون خرد ورزی خویش را مدیون متحیر شدنشان در تماشای سحر و زیبایی جادویی زنی مثل تو هستند و آنها از مسائلی دشوار، در مورد موضوعاتی مهم که مهم ترینشان زندگی با عشق است ، متحیر می شوند. به عنوان مثال در مورد پدیده هایی چون ماه و خورشید و ستارگان و در مورد منشاء جهان . کدامیک زیباترند؟ ماه یا تلسکوپ ؟ خورشید یا دانشمندی که خورشید را بازبینی کرده ؟ انسانی که در این امور متحیر و مبهوت میماند خود را نادان میپندارد و در نتیجه برای گریز از نادانی ، خردورزی را بر پایه ای از بی خردی می آغازد و خالق خدایی میشود که خودش را مخلوق او معرفی میکند . بشر خودش برای خود ، خدا می سازد و دین را اختراع میکند و همان دین و خدایی را که خودش ساخته می پرستد و در نهایت وقتی می فهمد که آن خدا هیچ کاری برایش نمیکند به کسب دانش رفته و به دنبال علم میرود تا مشکلاتش را در تنهایی خود با عقل و تدبیر حل کند . و حالا من و تو هم بهتر است آن ذهنیت خداسازانه ، خدا انگارانه و خداپرستانه را رها کنیم و با منطق و خرد ورزی به دنبال زندگی خود برویم . تو را خدای خودم کردم اما تو با من چه کردی جز تحقیر ؟ تو را معبود خویش کردم اما تو آیا نگاهی به بنده ات کردی؟ اما مگر میشود بنده از خدا گله کند ؟ پس من برای تو آرزوی سلامت دارم و میخواهم به راهی بروی که فقط سلامت دارد . راهی که تو را شاد کند ... خوشحال و شاد بمان خاطره ... من فقط شادی تو را میخواهم ... من فقط خوشبختی و خوشحالی تو را میخواهم ... خوشحال بمان خاطره ی قشنگم ...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 7:52 توسط یک بیمار روانی  | 

تو از دروغ لذت می بری خاطره ......

ما را در سایت تو از دروغ لذت می بری خاطره ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: جمعه 29 تير 1403 ساعت: 21:42

صفحه بندی